|
بازدید کننده عزیز از این به بعد قسمتی از نوشته های من در بزرگترین سایت عاشقانه قرار میگیرد لطفا عضو سایت بشوید و مثل همیشه همراهیم کنید به امید دیدار شما در سایت
من از خود دلگيرم و از حرفها و دلتنگي هايم و از بي قراري هاي هميشگي از اين حرفهاي تكراري كه نه من از حرفهاي تازه ، دلگيرم نمي دانم كه ذهن من چرا اينگونه تنها است كه انگار عالمي دارد و ديگر حرفهاي كهنه هم تازه مي گردند و بيزارم نه از دنياي رنگارنگ انسانها كه از دنياي يكرنگ نفسهايم و از ثانيه هاي يكسان گذشتن ها كه دلتنگم زِ هجرت نه من از رسيدن هاي دير هنگام ، دلتنگم شاعر: نگین افشاری
زين روزهاي تازه ، تازه است بهانه ها در ناي خسته ام شكسته است ترانه ها هر روز آمد و شب گشت عاقبت دلخوش شويم به ماه ؟ رسم شبانه ها گم گشت قلب بي ريا و پاك ، بي صدا خاموش شد به صد چراغ ، نور كرانه ها دستان بي رمق ، پاهاي خسته مان ديگر چرا رويم ؟ دور است خانه ها دور است خانه ها ، اين خانه ها كجاست؟ راهي است رفته ايم در روز ،شبانه ها اي واي از جفا بر قلب خسته مان ديگر چه ها كنيم زين حال ، زمانه ها؟ بغضي خسته بود، نشكسته ، اشك بود از عشق جستجو است در كوي و خانه ها سوزيم از وفا در عهد اين زمان ما را رها كنيد در اين زمانه ها هر روز غصه است ، هر روز ناله است ديگر شكسته شد از غصه ، شانه ها اين است عاقبت ، هر روز رنج و غم تا كي صبور بود در اين زمانه ها ؟ شاعر : نگين افشاري
گاهي اينقدر غرق آرزوهاي دور ميشيم كه حتي خودمون رو فراموش مي كنيم. از خودمون دور ميشيم و شايد يه روز برفي به ياد بياريم لحظه هايي كه گرمي نگاهي ما رو به آينده سوق مي داد. نگين شتابان به طرف محل قرار رفت پسربچه اي به طرفش آمد و گفت: "آقا سنگ اين قبر رو بشورم ؟" مرد لبخندي زد و گفت: " نه، خودم اين كار رو مي كنم"
مدتهاست که از خود دور می شوم تا به اجبار حیات ، باشم...
من از خود دلگيرم و از حرفها و دلتنگي هايم و از بي قراري هاي هميشگي از اين حرفهاي تكراري كه نه من از حرفهاي تازه ، دلگيرم نمي دانم كه ذهن من چرا اينگونه تنها است كه انگار عالمي دارد و ديگر حرفهاي كهنه هم تازه مي گردند و بيزارم نه از دنياي رنگارنگ انسانها كه از دنياي يكرنگ نفسهايم و از ثانيه هاي يكسان گذشتن ها كه دلتنگم زِ هجرت نه من از رسيدن هاي دير هنگام ، دلتنگم شاعر : نگین افشاری
فقط نگاه می کنم به سلامی و نگاهی به عروج عرشیایی به نسیم سحرگاهی فقط نگاه می کنم به ندایی آسمانی که ستاره ای و ماهی که تو راز کهکشانی فقط نگاه می کنم به سرانجام سرابی که برای چشم من ، تو شده ای راز شهابی فقط نگاه می کنم به نگاه خسته تو که ترانه سر دهم باز به لبان بسته تو شاعر: نگین افشاری
به نام یگانه
سلامی با دلتنگی های دیروز و امید امروز به همه کسانی که تا امروز یاورم بودند مدتهاست که باغ آفتابگردون عطر تازگی امروز رو به خود ندیده ولی من هر روز عطر امید رو در فراغ خود استشمام می کنم بازهم می نویسم از روزهایی که می آیندتا به فرداها برسند. و من همچنان همانم که روزها پیش بوده ام. تنها نگاهم به افقی خیره شده که طنینش دلنوازتر از قبل است. عرصه زندگی ام چونان دریایی است که زورق آرزوهایم روی امواجش امید وصل را به نسیم می سپارد و من همان نسیمم که هنوز هم طوفان را باور ندارد. با حسی فراتر از احساس پیش راه را می پیمایم و امید به وصل آرزوهایم دارم. باشد که رسیدن را امروز ببینم. نگین افشاری ۱۸ آبان ۱۳۸۷
اما اینبار دیگه فرق میکنه. اینبار می خوام برای همیشه بگم "خداحافظ" و برم دنبال خودم. می خوام از تو بگذرم. دیگه نه گریه هات مانع رفتنم میشه و نه صدای بغض آلودت وقت جدایی. خیلی وقته که با خیلی چیزا خداحافظی کردم. با تخته سیاه کلاس که تا آخر راه با من نموند و خیلی زود جاش رو به وایت بُرد داد. با نیمکتایی که جاشون رو به صندلی یه نفره دادن. می بینی خیلی وقته که دارم به تنهاییم عادت می کنم. می بینی؟ خیلی وقته همه چیز عوض شده. حتی سرمش ها. نمی خوام بگم حالا نوبت تو است و تو هم باید جات رو بدی به آینده. اما ... این رسم روزگاره . من باشم و تو اون دورها و یه گوشه خاطراتم. یا یه صفحه دفترچه ام. همه دقیقه هایی که میگذرن، این حقیقت رو میگن که نباید با تو باشم. میگن با تو بودن اشتباهه! خودم قبول ندارم. آخه اگه تو نباشی،خوش ترین لحظه هام رنگی ندارن. ولی چاره چیه؟ دیگه باید برم. دیگه نه من دستات رو دارم و نه تو دستای من رو داری. دیگه باید تنهایی آواز بخونم. تقصیر من نیست مقصر خودتی که هیچ وقت نخواستی مثل من باشی. هیچ وقت نخواستی پا به پای من بیای. تو موندی اول راه و من رفتم. من رفتم و همه خاطراتت رو به تو بخشیدم. تو هنوز هم به سادگی پونه های می خندی و من شکفتن یاس رو تحلیل می کنم. تو لحظه لحظه هات رو با صدای جیرجیرکها رنگ میزنی و من موندن رو تجزیه می کنم. تو هنوز همون جا هستی و من خیلی وقته که اولین قدم رو فراموش کردم. همه چیز عوض شده. حتی من ... منو ببخش؛ دیگه باید برم. برم به لحظه هایی که تو نیستی. اما اگه روزی تصمیم گرفتی مثل من قانون زندگی رو اجرا کنی، من حاضرم کنارت بمونم. خداحافظ کودکی من
نوشته نگین افشاری
به پاس همه لحظه هایمان پاییز برای من و تو بهار است. تو می دانی زیبا... تو می دانی ..... شبي در زير موج نور مهتاب كنار لحظه هاي رقص شبتاب ميان نم نمك بازي قطره و ياس تو گفتي آرزوهامون يه روياس يه روياي بلورين و طلايي كه ميشكنه يه روزي با جدايي دلم لرزيد اما با تو گفتم منم آن گل كه در پاييز شكفتم بدان گرچه پاييز است غمگين ولي گويد هزاران شعر رنگين هزاران حرف ناب همصدايي هزاران حرف از رسيدن ، از رهايي كه پاييز است فصل آشنايي همان فصل عروج و همصدايي شاعر:نگین افشاری
امروز جاي تو اينجا خالي است. وقتي مي خواهم آسمان را ببينم. وقتي مي خواهم ستاره بچينم. وقتي مي خواهم ماه را نشانت دهم؛ جاي تو خالي است. جاي تو خالي است. ميان لحظه هاي بودنت. ميان دقايق خواستنت، ميان ثانيه هاي حضورت. جاي تو خالي است. وقتي كه دستانم را بهانه دست مهربان تو است. وقتي چشمانم منتظر به راه تو است. وقتي اشك مي ريزم و نامت را مي خوانم وباز هم سكوت تو مي شود پاسخ بي قراري هايم و انتظار آمدنت جوابي براي اشكهايم. چه بگويم از آن لحظه هاي كه بي تو قدم زنان در كوچه ، حضورت را حس مي كنم و گرمي دستانت را. وقتي مي گذرم از كوچه و باز هم نگاه تو را قاب مي كنم در ذهنم تا تداعي شود برايم آن لحظه هايي كه من بودم و تو و دستهايي كه به هم رسيده بودند. مي شود باز هم سكوت كوچه را با قدم هايت بشكني. مي شود باز هم دستهامان ديوارهاي خاطرات كوچه را نوازش كند. مي شود من باشم و تو و كوچه اي كه بعد از ظهرهايش پر باشد از عطر نارنج. مي شود من باشم و تو و همان كوچه قديمي كه پر از تازگي است. منتظر به رسيدنت هستم برگرفته از مجموعه "بعد از تو پروانه ها آمدند" نوشته "نگین افشاری"
من اگه دستتو داشتم روي شونه هاي خسته ام چه غمي توي نگام بو حتي با بغض شكسته ام من اگه چشماتو داشتم كه فق مال خودم شه ديگه گريه نمي كردم مثِ بارون توي بيشه من اگه مهرتو داشتم كه فقط مال دلم شه مي شدي رهگذري كه ردپاي ساحلم شه تو اگه ناز چشاتو، توي لحظه هام مي ذاشتي همه چي به پات مي ذاشتم اگه حتي دل مي خواستي من اگه روزي شكسته از دل تقويم سالم تو ببخش به مهربونيت كه شكسته پر و بالم اگه بغض من شكسته ، اگه باروني چشمام تو ببخش به ناز چشمات ، بي ستاره است آسمونام اگه تنهايي سرودن شده عادت دل من تو بيا نذار بميره دل من توُ قفس تن اگه لالايي پونه واسه ما خوابي نداره پونه تقصيري نداره ، دلامون خسته و زاره اگه واژه سرودن واسه چشماي تو كم بود تو ببخش به مهربونيت ، نگو قلبت پرِ غم بود دل تنهاي منم باز ديدي كه بهونه گيره بيا تنهاييم رو بشكن كه دلم بي تو مي ميره من اگه واست نوشتم كه دلم تنهاي تنهاست تو نگير به دل عزيزم همه چيز مثل يه روياست من اگه يه روز سرودم فاصله قد يه دنياست ببر از خاطره هامون ، بودنت مثل يه درياست من اگه يه شب نشستم زير نور چشم نازت چرا تو بهونه كردي خستگي و غم سازت شاعر: نگین افشاری
به دوستان عزیزم: همیشه چونان لحظه هایم کنارم هستید و دقایق مرا با کلامتان به کمال می رسانید. باید پیش از این سپاس را به جای می آوردم ولی دچار بودم به نوشتن و ویرایش. اینک قسمتی از داستان "بانو" را برایتان می گذارم. امیدوارم باز هم چونان روزهای پیش با نظرتان راهنمایی ام کنید ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- بيست و هشتمين سال زندگي ام را زير نور مهتاب و عطر شب بوها جشن مي گرفتم و خوشحال و سرخوش از جواني و آزاد دلي ام در کوچه های خیالم می دویدم و شیطنت بار آواز را از خاطره سبز چلچله ها می ربودم. و بر دیوارهای کاهگلی خاطره ها، حرفهای بی دغدغه ام را حک می کردم و دلخوش از رهایی از بند دلواپسی و تشویش های تکراری به هرسرای ناشناخته گذر و گاه خنده ها و آوازهایم را یادگار می کردم. دل به تاریکی نداده، سیاهی را معنا می کردم و نور را جز در خورشید و آوازهای قدیمی نمی دیدم. و سر انجام ندانسته در حوالی ظهر شرقی پرالتهاب نوبهار جوانی، دلباخته سکوتی غریبانه وگرفتار نگاهی شدم که روزهای مرا شبی مهتابی کرد.وبا سرانگشتان ظریفش، احساس آزاد قلب مرا لمس کرد و مرا مالامال از حسی نجیب کرد. وقتی در آن بعدازظهر بهاری، میان عطر گلهای اقاقیا از کوچه های خاطرات کودکی ام عبور می کردم.و در اندیشه آینده ام غوطه می خوردم، با لبخندی صمیمی مرا به بلوغ رساند و من سرشار از عاطفه ای گرم شدم که دستان مهربان او را می طلبید. پاهایم نمی دانم چطور آن لحظه، بدون لحظه ای هراس، به سوی ناشناخته ها شتافت و همراه شد با قدمهایی که مقصدش را نمی دانست. و نگاهم چرا با نگاهی هم سرا شد که حتی نمی توانست وجودش را با او گره بزند! و چطور قلب شیشه ای من، به ترنم نشکست و از گذر من از آن نم نم نگاه ، شکست ؟ چطور دستان من، تنهایی دستانی را طلبید که لمسش مرا تا عمق شرم واژه ها فرو برد؟ و ندانستم عاشق شدم و مجنون ! وقتی در آن قاب شیشه ای، پریزاده ای گیسوانش را به نسیم می سپرد و نگاه آ سمانی اش را به پیچک کنار پنجره می بخشید وَ نجابت انگشتانش گونه شمعدانی ها را لمس می کرد، من دلداده و دلباخته به حضور نازنینش خیره ماندم. نسیم می وزید و انگار عطر وجود او را به مشامم رساند که مدهوش و مستانه، ناخواسته به نگاهش لبخندی زدم و او با شرم نگاهش را به نگاهم سپرد و گیسویش را از نسیم ستاند و از آسمان روی گرفت. بی توجه به اطرافم، گل ارغوانی رنگی از دیوار خانه اش به یادگار بردم و سرخوش و هیجان زده از دیدار، به سوی خانه ام شتافتم. بی خبر از دردی که عاقبت قلبم را می رنجانَد، تصویر آن حوری نازنین را در ذهن خود قاب کردم و شاعرانه ترین احساسم را به سر انگشتانم بخشیدم و عاشقانه ترین ملودی قلبم را برای نگاهش ساختم. آن بعد از ظهر بی دغدغه، همچون پروانه ای سبکبال، مست از چشیدن شهدی شیرین، هوای مهتابی ذهنم را عاشقانه ترین لحظه دیدم و دلخوش به آن دیدار، دست به ساز بردم و عاشقانه برایش نواختم و من بی آنکه بدانم، خود را به دستان ظریفش سپردم تا مرا، پرنده ای شکسته بال را، از هر پنجره ای ، در هرآسمانی که خواست ، رهایش کند؛ و ندانستم که او، مرا در قلب آسمانی اش رها خواهد کرد. و من ساعتها به یاد نازنینم ، نواختم و زمزمه کردم. و احساسم آنقدر اوج گرفت که ابرها را بارانی کرد و آن شب نرم نرمک باران بر لبانم بارید تا لبانم را جانی دهد برای گفتن از آن حوری زمینی که دلم در نگاهش جا ماند. و من آن شب تا سحررا با خیال و رویای نازنین دختری سپری کردم که یادش برای لحظه ای رهایم نمی کرد. بسان پری در رویاهایم پرواز می کرد و اوج می گرفت. نرم و بی صدا خاطراتم را باطل می کرد و در هر کنج ذهنم، نام نیکوی خودش را می نگاشت و خاطره آن بعد از ظهر را در قلبم ماندگار کرد. و من دلباخته و دلداده، سرسرای تاریکم را با نگاه او، روشن و قلب ملتهبم را با یاد لبخند دلربایش آرام می کردم. تداعی موج گیسویش مرا بسان قایقی شکسته در امواج خاطراتش رها می کرد. دقایقم می تپید و صدای نفسهای ثانیه های عبور از دوران گذشته عرصه تازه زندگانی ام فضای بی صدای لحظه هایم را در هم می شکست و من بی تاب و آرام از این حادثه که عشق می خوانندش، پی لحظه ای برای دوباره برای دیدن پری رویاهایم بودم. برای بار دیگر لمس کردن نگاه مهربانش، برای بار دیگر ملموس شدن با دستان نجیبش و برای لحظه ای دلدادگی اش بی قراری می کردم. فردای آن بعد ازظهر من بودم و خاطره ای نازنین که شوری تازه در انگشتانم جاری کرده بود برای نواختن و دل سپردن. و دلدادگی ام تا آنجا اوج گرفت که صبح خاطره من با صدای نگارین پیانو جان و من شادمان از دیدار به سوی آسمان پرواز کردم و ندانستم عشق اسارت است در آزادی و بندگی است در رهایی.
نوشته نگین افشاری
حالا بگو ای مهربون حاجت استخاره بود؟ در شب تنهایی من جز تو مگر ستاره بود؟ دیدی تو گریه های من به روی شانه های باد اشکِ به روی گونه ام برده ای از خیال و یاد یکی دو لحظه قاصدک شدم برای دیدنت ستاره ای شدم شبی برای از تو بودنت شدم واسَت شعر و غزل، تا که بخونی حرف من غرق تمنای تو شد لحظه پروانه شدن ولی تو ای خوب عزیز، گذشتی از خیال من گذشتی از همیشه ام، ندیدی سوز و حال من حالا بگو مهربونم که استخاره ات چه بود؟ حرف جدایی از من و شعرای توی کوچه بود؟ شاعر: نگین افشاری
هواي چشم من هنوز باراني است كجايي شريك تنهايي ؟ هنوز هم خدا براي ما وحي مي خواند مرا تو را به سوي راه عشق فرا مي خواند خودم شنيدم كه خدا مي گفت هنوز هم لحظه اي عشق باقي است براي آن دو عاشق تنها تو هم شنيده اي ؟ آري ؟ هنوز هم مثل من اميدواري ؟ هنوز هم خدا براي ما وحي مي خواند بيا شريك تنهايي ، كه عشق نزديك است شاعر : نگین افشاری
همچنان در گذر است گاه چون باريكه جويي خسته به درون رگ آزاد زمين مي خيزد زندگي پرنده اي در قفس است كه به اميد آزادي ناله شادي افسردگي اش مي رسد به گوش ما همچنان مي خواند همچنان مي راند نيست هيچ كس جلودار سفر كردن آن دست خويش مي گيرد مي برد تا سر اوج مي برد تا ته دره فراغ مي كند آزاد هر خويشتني زندگي مثل فرود يك پر يا كه پرواز قناري در بند يا كه پرواز دو قمري در اوج زندگي مثل فراز مي برد تا سر اوج مي برد تا كه تو تكبير شوي به صد ايثار تو تسليم شوي زندگي مثل دري است كه به روي چهره خداي ما باز شود يا که يك پنجره است به سراپرده عشق شاعر : نگین افشاری
زيباي بي انتها سلام. به چشمانت قسم هيچ حسي بالاتر از داشتن تو و زيباتر از نگاه تو نيست. تويي كه يكدونه اي و يكتا. تويي كه تنها بهونه اي واسه غزل شعرايي كه روي ديوار خونه قاب شدن. تويي كه رمز بودني و عمر ستودن. زيباي من ، نمي دونم چندمين واژه را براي دوري ات مي نويسم. براي لحظه هاي نبودنت كه مثل تيك تاك ساعتها سرود سكوت را شكستند ولي مي دانم آخرين نامه نيست. اين را قول ميدهم. مثل اولين نامه اي كه برايت نوشتم و گفتمت قسم به نگاهت كه اولين نامه است و آخرين نيست. و ديدي كه همين هم شد. هرشب به ياد نگاه مهتابي و كلام شبتابي ات نوشتم تا بداني دلتنگ نگاه بي نظيرت هستم و بي قرار كلام دلنشينت. نازنين ، حالا بگو با نامه هايم چه كردي. شايد آنها را هم در صندوقچه يادگاري هاي زمستاني من نگه داشته اي تا شايد سومين شب زمستون به ياد اون لحظه هاي شيدايي، نگاهي به دلنوشتهاي من بندازي. راستي هنوز هم وقتي نامه هايم را مي خواني، ديوانگي ام را به رخ پروانه هاي دلسوخته ميكشي؟ مي خواي بدونن پروانگي ام سوختن نيست و ماندن نيست ؟ ولي من هم مي سوزم اما نه مثل آنها كه ققنوس قلب من هربار مي سوزد و باز هم با نگاه تو متولد ميشه. عجب نگاهي داري زيبا، جان مي گيرد و زنده مي كند. شبها ديگر بي ستاره شده اند؛ ان هم به خاطر تو. يادت مياد وقتي بدرود مي كردي، گفتي " ستاره ها را برايت مي گذارم " ولي بعد از رفتنت ستاره ها هم رفتند. انگار به دنبال تو از آن شب به فردا شب و شبهاي بعد سفر كردند. راستي شاهزاده روياهاي من يه سئوال، چند قطره اشك بي دغدغه از دوري تو چه اشكالي داره كه اونم از من مي گيري ؟ بذار چشماي منتظر من، واسه دوري چشماي ناز تو چند قطره اشك نذر كرده اش رو ادا كنه. مي دوني نمي خوام هق هق من موسيقي صداي تو رو به هم بزنه كه بي صدا و دور از تو دو سه قطره اشك نا قابل مي ريزم و چند كلمه هم از دلم گلايه مي كنم. اما بازم تو ببخش بي تابي و كم طاقتييم رو. دوستت دارم نوشته نگين افشاري
یا مثل نیلوفراییم ،که رو برکه پا گذاشتیم من و تو مثل سکوتی که شکسته از یه خنده یا مثل بغض شکسته تو صدای هر پرنده من و تو مثل اقاقی توی باغچه های خونه یا ترانه وصالی که قناریمون می خونه من و تو مثل یه خنده بی تکلّف ، بی بهونه یا مثل یه شعر زیبا که تو خاطره می مونه من و تو مثل بهاری که هیچ وقت پاییز نداره یا مثل شبنم صبحیم که رو غنچه ها می باره من و تو مثل یه مونس توی لحظه های غربت یا مثل ندای بیداد توی لحظه های غفلت من و تو مثل عروجیم واسه پرواز دو تا بط یا مثل شروعی تازه، دوباره نقطه سر خط من و تو مثل یه لبخند رو لبای غم گرفته یا مثل لمس نگاهی که از یادمون نرفته من و تو مثل نگاهی که همیشه انتظاره یا مثل غمی که هیچ وقت تو دلامون راه نداره من و تو مثل ترانه که پر از رمزه و رازه یا مثل یه خسته از راه که به جاده دل میبازه من و تو مثل یه قصه توی یه سال کبیسه یا مثل حکایتی که عشق ما رو می نویسه
خسته از ما بودن از پس پنجره ها ، من و تو ما نيستيم هر يكي ، يك جايي خسته از تنهايي دل زده از همه لحظه هاي بي هم بودن من و تو آراميم مثل يك قطره آب شوق دريا هستيم من و تو پی هر لحظه بودن باشيم ، باز هم ما نيستيم من و تو تنهاييم پي يك لحظه با هم بودن همه ديوارها را مي شكنيم من و تو مي دانيم همه فاصله ها در نگاه من و تو مثل آن جاده ها ،كمرنگ است پس بيا من باشيم ، پس بيا تو باشيم تا دگر ما نشويم تا هميشه من و تو ، مثل يك تن باشيم شاعر : نگین افشاری
ترس من اين است كه در حادثه تند زمان ، گرفتار باشم و نفهمم كه چگونه بايد آزاد شوم ترس من همه تنهايي و بي عشق بودن نيست ترس من ، آزادي است ترس من ، آن لحظه تاريك رها بودن ماست كه فقط آزاديم و همه هستي و انديشه ما دو سه تا قهقهه و تبريك است نيك و خوشحال ز آزادي ز هر زنجيريم و دگر ما نمي دانيم كه همه آزادي ، بستن زنجيرهاست قفلي بر هر در باز ناله راضي هاست شاعر : نگين افشاري
ببين اينك چگونه دل فروشند دلم را در پي غم ها فروشند ببين اينك دل تنهاي ما را كنار هر قفس بي ما فروشند ببين دستان خالي مرا ، تو كه آلوده به رنج بي گناه است نمي دانم چرا قلب شكسته ام هميشه حسرتش ، يك نگاه است ببين اينك دلم را چند فروشند كه اندوه مرا در هم خروشند ببين آشفته گشته اين دل من نياز خستگي ها چند فروشند فراموشم شده قلبم تو بودي نياز خستگي هايم تو بودي فراموشم شده آن دم كه يك بار نگاهم كردي و دل را ربودي ندانستم كه رنج بي گناهي همه رنج جدايي از تو بوده ندانستم كه اندوه دل من نيازش را به چشمان تو ديده بگو حالا دل تنهاي بي عشق به بازار شمايان چند فروشند ؟ شاعر : نگین افشاری
|
About![]()
سلامي شاعرانه به داستاني ترين لحظه ها Archivesهفته چهارم اسفند 1388هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته اوّل اسفند 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 Links
.: خاطرات آرشا:.
پوستر شعر فاصله(شاعر:نگین افشاری)
شعر |