تبليغاتX
<
تقديم به كسي كه عاشقانه دوستش دارم و ديوانه وار عاشقش هستم
> •▪••ღ آفتابگردون ، گل عاشق ღ●•▪•

آفتاب غروب کرد آفتابگردون دنبال خورشيد ميگشت شب شد ستاره بهش چشمک زد آفتابگردون سرش رو پايين انداخت آخه گل خيانت نميکنه

 

+نوشته شده در ساعت9:35 بعد از ظهرتوسط نگین |
باغ خاطره

باغ خاطره

 

امشب ، صورت تو را خداي بوسه مي زند

تا كه شفا دهد تو را به عشق پرسه مي زند

امشب ، رنگ انتظار به سرسراي ما دهد

به سايه هاي انتظار ، نشاني تو را دهد

امشب ، آواز تو را شبم بهانه مي كند

بغض شكسته مرا ، خدا ترانه مي كند

امشب ، آسمان من غرق ترنم خداست

حيف سفر كرده اي تو ، دست و تو از دَسَم جداست

امشب ، باغ خاطره ، ياد تو را ندا دهد

مرغ ِشباويزيِ شب ، نام تو را صدا دهد

امشب ، خانه دلم خرابه اي است از جفا

ستم بديده از خودش ، گلايه كرده از وفا

امشب ، سوي پنجره نشاني از تو بودن است

صداي مهربان عشق ، هواي از تو خواندن است

 

 

شاعر : نگين افشاري

+نوشته شده در ساعت9:8 بعد از ظهرتوسط نگین |
دلتنگي من

به ياد دلتنگيام

 

قرار بود گه گاهي يه سراغي از دل ديوونه من بگيري. قرار بود گاهي چند كلمه حرف نگفته منو بشنوي. قرار بود بي خبرم نذاري. ولي من و خاطره هاي آبي خودت رو گذاشتي كنار باغچه نسترنهاي منتظر و رفتي. من موندم و پونه هاي لطيف حرف تو كه عطر اميدواريش آرومم ميكنه. حالا من و يه دلتنگي من جلد كتاب حافظ و چند ورق كاغذ خط خطي شديم مظهر دلتنگي واسه تو. ولي اشكالي نداره. تا دنيا دنياس انتظار تواِ و نوشتن واسه چشماي ناز تو.

راستي چي ميشد صبح به جاي آفتاب ، تو گونه هام رو نوازش مي كردي ؟ يا به جاي بارون ، تو موهام رو شونه ميكردي و به جاي مهتاب ، تو زل مي زدي به چشماي غم گرفته من ؟

كاشكي يلداي سفر تو ، روز زمستوني بود. كاشكي غروب سفر تو زودتر ميرسيد. مي دونم تو غروب رو دوست نداري . ولي ياس عشق من ، اين يه بار به خاطر دلسپرده ات بذار غروب داشته باشي. به جان لحظه هاي با هم بودن ، غروب سفرت زيباترين طلوع ميشه. بيا و دعاي مرجانها رو مستجاب كن و واسه يه لحظه ، قاصدك حرف من رو توي دستات بگيرو بذار با نگاه تو بميره.

درياي بي قرار ، كه طوفاني ترين شعرهايت آرامش قلب من است، نكنه از حرفاي من دلگير بشي و بگي اين ديوونه ، منم ديوونه ميكنه ! نكنه دوست داشتنم رو به پاي حس جووونيم بذاري ! بيا و ديوونگيام رو بذار به پاي عاشقيم و عاشقيم رو بذار تقصير نگاهت. ديدي همه چيز به خودت ختم ميشه ؟ اينم دليل

ديوونگي من.

همان حرف تازه تكراري كه هميشه گفتم ، بازم ميگم اما عاشقانه تر و صادقانه تر از هميشه " دوستت دارم "

   راستي سلام ، فدايت شود تمام لحظه هاي دلتنگي ام

 

 

برگرفته از " مجموعه بعد از تو پروانه ها آمدند "

نوشته " نگين افشاري "

 

+نوشته شده در ساعت10:3 قبل از ظهرتوسط نگین |
عزم رفتن داشتي

عزم رفتن

 

 

چه عجيب بود وقتي

                 كه تو نجوا كردي

                                عزم رفتن دارم

و من آن روز تصوركردم

                   تو دروغ مي گويي

                         يا كه شايد شوخي است

و نمي دانستم

                 اين دفعه شوخي نيست

                      ديگر اين بار،‌ تو به حرفت عمل خواهي كرد

و عجيب تر آنكه

بي خداحافظي از كنار من رد شدي رفتي

           من تصور كردم كه تو بازخواهي گشت

و نمي داتستم

            رفتنت بي بازگشت

                    هجرتت بي پايان

                       و نبودت ديگر سهم من از همه حضور تو است

و پس از رفتن تو

                تازه من فهميدم

                             كه تو راست مي گفتي

شاعر : نگين افشاري

+نوشته شده در ساعت11:37 قبل از ظهرتوسط نگین |
ای شب خجل باش

اي شب خجل باش

 

ای شب خجل باش که به من بد کردی

ای وای که ستاره ها به من سد کردی

اکنون تو چگونه هستی با من ای شب ؟!

تو هر دم و هر دم به من نگون ، بد کردی

تو قاصد این درود و بدرود هستی

این نسیم سرکش را دگر چرا ید کردی؟

ای وای که می غری بر هستی من

این ناله خسته را چرا مد کردی؟

من نالم و افسوس خورم از دوری

ای وای که تو به همدمم بد کردی

اکنون تو بدان که می روم از ره تو

یک خواسته ام را دگر چرا رد کردی؟

ای شب تو بدان دگر فراموش شوی

این ابر جدایی تو به ما سد کردی

ما پیرو راه عاشقانه باشیم

ای شب تو چطور عشق مرا رد کردی؟

 

شاعر : نگین افشاری

+نوشته شده در ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط نگین |
براي مادر من و تو

براي مادر من و تو 

ديرگاهي است در قلب كوچكم، مهر تو جوانه زده. دستان سردم را گرفتي و گام به گام پاهاي لرزانم با من آمدي به روياهاي كودكانه ام كه با نوازشهاي تو رنگ مي شد. دستانم را گرفتي و خورشيد را به من نشان دادي و من دانستم كه اميد هميشه نور چشمان تو است.  در هر طلوع كه پرندگان، بشارت طراوت مي دادند؛ تو با آغوشت مرا با عشق آشنا كردي. و دانستم كه عشق همان بيدار ماندن هاي تو در نيمه شبهاست كه من بهانه مي گرفتم و تو برايم لالايي مي خواندي. و آن ترنم هاي پاييزي باران را به ياد دارم كه چون شاپركي گرد تو مي چرخيدم و تو مرا از شهد شيرين عاطفه ات سيراب مي كردي.

هنوز هم به ياد دارم كه تو مهتاب را در آسمان تاريك خستگي هايم نقاشي كردي و هزار ستاره در آسمانم نشاندي تا آرزوهايم را به ياد داشته باشم.

گونه هايم را مي بوسيدي تا همه خوشي هايت را به من ببخشي و من هنوز هم به ياد دارم كه بي قراري هاي نوجواني ام را تو آرام مي كردي؛ وقتي موهايم را شانه مي زدي و با من از آينده سخن مي گفتي.

دغدغه هايم را از يادم بردي و در خاطره هايم روزهاي خنده هايت را ماندگار كردي. و شبها را لالايي تو بود و آرامش من ، كه در آغوش تو بود.

مادر،‌

 دوستت دارم به اندازه تمام ستاره هايي كه هرشب با من مي شماري تا روياهايم جان بگيرند.

 

 

+نوشته شده در ساعت11:18 قبل از ظهرتوسط نگین |
به یاد لحظه های بی بهانه

به ياد لحظه هاي بي بهانه

 

سلام دلیل هر بهانه

          برایت گریستم تا بدانی چقدر تنهایم و تنهایی ام چه اندازه سرد و تاریک است که شعر هایم بوی غم گرفتند.

برایت آواز خواندم تا بدانی چه بغضی در صدا دارم و صدایم چه دلگیراز دور تو است.

برایت از تو به تو گفتم تا بدانی همیشه به یادت هستم حتی آن زمان که مرا به فراموشی می سپاری.

برایت مرثیه غریبی سرودم تا بدانی چه رنجی کشیدم وقتی در انتظارت بودم و تو این را نمی دانستی.

و سرانجام از دوری ات به آغوش مرگ پناه بردم.

افسوس که تو دلیل گریه هایم را نفهمیدی. تو دلیل آوازها و مرثیه هایم را ندانستی. حتی دلیل جان سپردنم را ندانستی و رفتنم را بی وفایی دانستی. و نمی دانستی که دلیل رفتنم دوری تو بود.

 

برگرفته از مجموعه " بعد از تو پروانه ها آمدند"

نوشته "نگين افشاري "

+نوشته شده در ساعت9:33 قبل از ظهرتوسط نگین |
امروز سه شنبه است

امروز سه شنبه است . . .

 

 

قصه من و غم تو ، قصه گل و تگرگه

ترس بي تو زنده بودن ، ترس لحظه هاي مرگه

 

مدتهاست كه حس مي كنم غمگين و ناراحتي. نمي گويي چرا. مي گويي چيزي نيست. خسته اي . ولي من مي دانم. مي دانم كه تو آشفته اي. صدايت همه چيز را به من مي گويد

گفتم مي خواهم به ديدارت آيم. گفتي نه ، زمان ، مناسب نيست. دانستم كه نمي خواهي ببينمت. زمان بهانه است.

تويي كه به خاطر ديدار من ، لحظه شماري مي كردي ؛ حالا از ديدنم امتناع مي كني ! ! !

آه . . . امروز سه شنبه است. تو اينجا نيستي. گفته بودي مي آيي ولي نيامدي. مثل خيلي از سه شنبه هاي پيش كه من با شوق منتظرت مي شدم ولي تو حتي خبر نيايمدنت را نمي دادي. و من ساعتها به انتظارت مي نشستم. با حسي عاشقانه آمدنت را خيال مي كردم. سرانجام سراغت را مي گرفتم. مي گفتي " نيامدم، نمي شود "

غمگين از بد قولي ات ، از خودم بيزار مي شدم. حالا فهميده ام سه شنبه ها بي وفا بوده اند نه تو.

امروز هم سه شنبه است. امروز خسته است. فرسخ ها از من دوري ولي با مني.

مي خواهم همه نيامدن هايت را فراموش كنم و باز هم منتظر يك بار آمدنت شوم. مي خواهم فراموش كنم كه گاهي احساسم را رد مي كردي؛ به هواي آن لحظه كه دستانم را گرفتي و بوسيدي.

مي خواهم غمها را از ياد ببرم ، به ياد آن شب كه شور با تو بودن بود و اشتياق تو را داشتن. مي خواهم  باز هم منتظر باشم . انتظار صدايت ، نگاهت و وجودت مرا زنده نگه مي دارد.

                             من منتظرت هستم

 

 

 

برگرفته از مجموعه  " رهگذر خاطرات "

نوشته " نگين افشاري "

+نوشته شده در ساعت11:28 قبل از ظهرتوسط نگین |
عاشقي

عاشقي

 

ميگي " عاشقي چيست؟ "

" دو تا قطره اشك؟ "

" دو تا بوسه از عشق ؟ "

" دو تا حرف زيباست ؟ "

ميگم نه

اينا عاشقي نيست

دو تا قطره اشك ، براي جدايي است

دو تا بوسه از عشق براي رسيدن

دو تا حرف زيبا ، براي ستودن

ميگي " عاشقي چيست؟ "

ميگم عاشقي رو كه بايد بدوني

يه روزي جدايي است

يه روزي رسيدن

يه روزي ستودن

ميگم عاشقي هم

يكي قطره اشك

يكي بوسه از عشق

يكي حرف زيباست

 

شاعر : نگين افشاري

 

+نوشته شده در ساعت0:28 قبل از ظهرتوسط نگین |
دو تا غريبه

 

             دو تا غريبه

 

مي دونم براي چشمات من يه خرده اي حقيرم

مي دونم بدت مياد تو وقتي از غمت مي بارم

مي دونم كه عشق پاكم پيش قلب تو حقيره

يه روزي يادت مياري اون روزي كه ديگه ديره

مي دونم كه دوست نداري واسه تو آواز بخونم

مي دونم تو دوست نداري من زياد پيشت بمونم

مي دونم چشماي نازت دنبال يه عشق پاكه

عشق من اما مي دونم ، حقيره از جنس خاكه

مي دونم عشق دل من بي حريف و بي رقيبه

ولي افسوس نازنينم كه شديم دوتا غريبه

مي دونم نگاه گيرات خيلي زود از من ميگيره

تو نمي دوني كه قلبم از دوريت داره ميميره

مي دونم يه روز مي گيري از دلم شايد سراغي

اون روزي كه حتي ماهم نداره ديگه فروغي

 

شاعر : نگين افشاري

 

 

+نوشته شده در ساعت11:43 قبل از ظهرتوسط نگین |
مرا به خاطر بسپار

مرا به خاطر بسپارمرا به خاطر بسپار

درلحظه هایی سپید

که پرندگان می خوانند

مرا به خاطر بسپار

در شکفتن شکوفه های بادام

در تابستان و

عطر نارنج های بعد از ظهر

مرا به خاطر بسپار

در بی قراری نسیم پاییز

و ابرهای بی باران

مرا به خاطر بسپار

در رقص برگها در باد

در ناله های پرندگان زخمی

مرا به خاطر بسپار

در لحظه های سرد یلداها

و آواز چکاوک ها و سینه سرخ ها

مرا به خاطر بسپار

در آخرین شبهای زمستانی

وقتی پرستو ها بازمی گردند

 

شاعر : نگين افشاري

+نوشته شده در ساعت10:42 قبل از ظهرتوسط نگین |
ستاره ها دروغ می گویند

ستاره ها دروغ مي گويند    ستاره ها همیشه خاموشند

    ستاره ها دروغ می گویند

    وآسمان ، سیاه نیست و نورانی است

    ستاره ها سیاه و خاموشند

    اگر که آسمان شب را سیاه می بینیم

   به خاطر اتراق سنگین ستاره هاست

  که آسمان شب ، نورانی است

   و شب ، نور باران

   و دل به ستاره ها خوش نخواهم کرد

   چرا که ستاره ها دروغ می گویند

   و شب ، همیشه نورانی است

 

 

شاعر : نگين افشاري

 

 

 

+نوشته شده در ساعت9:51 بعد از ظهرتوسط نگین |
بازگرد

ابرها بی تو می گريند،بازگرد همسفر روزهای بی قراری.بازگرد

گلها بی تو پژمردند،بازگرد عطر روزهای ارغوانی.

بی تو روزها کوتاه و شبها طولانی اند،بازگرد بهانه روزهای تنهايی.

بی تو پاييز برگريزتر و زمستان سردترشده،بازگرد بهار هميشگی زندگی.

مهتاب بی تو چه بی فروغ گشته، بازگرد روشنايی شبهای تار.

بی تو ستارگان بی قرار به هر سو می شتابند،بازگرد قرار ستارگان.

سکوت خواستار شکستن است تنها با صدای تو، بازگرد و بخوان تا طنين آوازت سکوت را بشکند.

پرواز چه بی معنا گشته بی تو، بازگرد و برای باز و سهره، پرواز را معنا کن.

بی تو نواختن و خواندن چه بی مفهوم است، بازگرد و ساز دل را بنواز و ترانه عشق را زمزمه کن.

بی تو لحظات چه تکراری است، بازگرد و تازگی لحظه ها شو.

بی تو! بی تو زندگی کردن چه بی معناست، بازگرد و معنای حياتم شو.

بی تو چه پريشانم، بازگرد و اين پريشان حال را آرام کن.

بی تو خنده ای بر لبها نمی نشيند، بازگرد و خنده لبها شو.

بازگرد و قصه غصه ها را تمام کن. بازگرد و ترانه ای تازه برای اين دل خسته بسرای.

بازگرد و نور چشم من شو. بازگرد و آشيانه تاريک دلم را با سوسوی نور نگاهت روشنی بخش.

بازگرد و گونه های خيس از اشک های تنهايی ام را پاک کن.

                                                             بازگرد.....

 

برگرفته از مجموعه " بعد از تو پروانه ها آمدند "

نوشته "نگين افشاري"

+نوشته شده در ساعت11:45 قبل از ظهرتوسط نگین |
برای تو

برای تومن پی تو تمام لحظه ها را به فراموشی سپردم. حتی لحظه های پاک نیانش را. و دل به تو سپردم.

من بت وجود تو را پریستیدم.  و و تو تبر بر ریشه ام زدی.

در آتش چشمانت سوختم و گلستان آغوشت را از من دریغ کردی. و مرا چه بی گناه به صلیب کشیدی. حتی نخواستی برای آخرین بار شفاعت بوسه ات را نصیبم کنی.

 و نمی دانم چرا وقتی مرا قربانی لحظه هایت می کردی باز هم اشهد عشق تو را بر زبان می آوردم ! ! !

 

برگرفته از" بعد از تو پروانه ها آمدند "

نوشته نگین افشاری

 

 

+نوشته شده در ساعت12:3 بعد از ظهرتوسط نگین |
بین من و تو فاصله ای است

یک گرافیست ، یکی از شعرهای مرا در پوسترش استفاده کرده

امیدوارم خوشتون بیاد

فاصله

دانلود پوستر با سایز بزرگ

منبع عکس

+نوشته شده در ساعت0:43 قبل از ظهرتوسط نگین |
و اشک حس یگانه تسکین

           "خدايا به آنان که درد انتظار را تحمل مي کنند ، دلي ده که شکستن را نيز تحمل کند"

 

 

و اشک حس یگانه تسکینبه خاطر کسی که دوستش داشتم ولی حالا از نزد من رفته؛دلتنگ می شوم و تنها قطره اشکی گونه هایم را نوازش می کند. وقتی به خاطر هجرتت بغض سنگینی گلویم را می فشارد،شاید قطره اشک مرهم دلم باشد.

وقتی در اوج ناراحتی دوست دارم فریاد بزنم وقتی دلم می خواهد کنارم باشی تا دستانت دستانم را آرام کند و حرفهایت قرار دلم باشد، شاید قطره اشک آرامم کند.

وقتی دلتنگ تو می شوم،وقتی دلم بهانه ات را می گیرد،شاید قطره اشک شروع گریستن دوری تو باشد.

وقتی آرزو دارم فقط لحظه ای گرمای دستانت را احساس کنم شاید گرمای اشک گرمای دستانت را تدائی کند. وقتی چشمانم بی قرار تو می شوند شاید اشکهایم مثل آیینه چهره تو را نشانم دهد.

 

برگرفته از مجموعه " رهگذر خاطرات "

نوشته نگین افشاری

 

+نوشته شده در ساعت10:50 قبل از ظهرتوسط نگین |
و لبخند حس زیبای آشنایی

گاهی اوقات کسی که دوستش داری رو به یه لبخند مهمان کن. لبخند تو می تونه حرفهای نگفته توو لبخند حس زیبای آشنایی باشه برای کسی که به وسعت تموم آسمون دوستش داری. لبخند تو می تونه کسی رو که دیوانه وار عاشقش هستی خوشحال کنه چرا که احساس می کنه برای تو عزیز و با ارزشه.

لبخند تو هرچند کمرنگ اما پر از حرف و صداست. لبخند تو می تونه غم رو از دل کسی که دوست داری همیشه لبخند رو لباش باشه بیرون کنه و شادی رو مهمون قلبش.

و پاسخ لبخند تو فقط لبخندی از طرف اوست. لبخندی که وجودت رو تسخیر می کنه و او را حاکم قلبت. با لبخند او احساس خاصی در قلبت به وجود میاد.

لبخندی از طرف او می تونه تو را شیفته خودش کنه و اون لحظه است که باور می کنی که چقدر به وجودش وابسته ای.

مهربان من!

لبخند تو می تونه پیمانی باشه بین تو و من.

لبخند تو می تونه باشکوه ترین لحظات زنده بودن رو به من بده. لبخند تو می تونه شفابخش بغضی باشه که مثل ابر سیاه حسرت اشک را روانه گونه هایم می کنه.

لبخند تو می تونه هستی من باشه طوری که هیچ چیز رو به لبخند تو ترجیح نمی دم.

و هرجا که باشم هرلحظه لبخند تو در خاطر من است وبه خاطر لبخند تو حاضرم از همه چیز بگذرم

                                                                      حتی از خودم

برگرفته ازمجموعه" بعدازتوپروانه ها آمدند" 

نوشته نگین افشاری 

+نوشته شده در ساعت7:3 بعد از ظهرتوسط نگین |
کجایی کودکی؟

 

 

دلم خیلی گرفته. یاد کودکی هایم افتادم. چه ساده بودیم. بی دلیل می خندیدیم. بی بهانه نفس میکشیدیم. به یه شیرینی قانع بودیم.کجایی کودکی ؟

ولی حالا دلیلی برای خندیدن نداریم. اما برای گریستن حتی آسمان هم دلیل می شود. و بهانه ای برای زندگی نداریم. جز رسیدن به آرزویی. دیگه به چی قانع میشیم؟

چقدر زندگی سخت شده. چقدر بد شد که فهمیدیم دروغ چیه. فهمیدیم بدی چیه. کاشکی همیشه کودک بودیم.

ما دیگه خوبی ها رو فراموش کردیم.

یعنی میشه بازهم  بی بهانه بخندیم؟!

 

 

برگرفته از مجموعه" رهگذر خاطرات"

 نوشته نگین افشاری

+نوشته شده در ساعت1:4 بعد از ظهرتوسط نگین |
امروز هم تکرار شد

امروز هم تکرار شد. مثل روزهای قبل خورشید طلوع کرد. بیدار شدم و منتظر ماندم.

                                               منتظر اتفاقی تازه،  ولی  . . .

                                                            هیچ اتفاقی رخ نداد.    

بازهم دلتنگ شده ام. خدایا دلتنگ چه کسی ام؟ شاید دلتنگ خودم باشم. شاید .... دلم برای خودم تنگ شده. برای آن دخترکی که پرشور و شوق بود. دلم برای خودم تنگ شده.

خیلی تغییر کرده ام. حتی افکار و عقایدم تغییر کرده. . من دیگدلنوشتهر دلیل خیلی چیزها را نمی دانم.

مثل این می ماند که تازه از خواب بیدار شده ام. انگار گذشته مثل خواب بود. من خیلی چیزها را نمی دانستم و اکنون که فهمیده ام،احساس سردرگمی دارم.

از وقتی معنای دروغ را فهمیده ام به راستگویی شک کرده ام. از وقتی فهمیده ام ریا چیست، درستکاری را باور ندارم.

                            خدایا حقیقت چیست؟

دلم برای آوازی تنگ شده. دلم می خواهد گریه کنم. به قول دوستی بی صدا گریه می کنم چون نمی خواهم کسی صدایم را بشنود شاید مغرورم.

و من میخواهم باران ببارد و زیر باران گریه کنم تا هیچ کس اشکهایم را نبیند.

       ای خدا! پاییز آمده پس چرا باران نمی بارد؟

                                   این پاییز،ناله برگهاست . . .

                                           دلم برای خودم تنگ شده

 

برگرفته ازمجموعه" رهگذر خاطرات" نوشته نگین افشاری

 

                             

+نوشته شده در ساعت12:54 بعد از ظهرتوسط نگین |
به تو ای عشق

به یاد یگانه لحظه عشق

 

  

سلام یگانه لحظه عشق

 

لحظه عشق من با تو آغاز شد. من با تو عاشق بودن و عاشقانه زیستن را فراگرفتم. با تو فهمیدم زندگی آن نیست که می بینم. تو به من آموختی برای آرزوهایم زنده باشم. تو گفتی آرزوها نباید فدای لحظه های پوچ و زودگذر شوند.به تو اي عشق

وقتی نگاهم خیس از اشکی بی دلیل بود. تو آمدی و اشک از دیده ام راندی. وقتی قلبم به تندی می تپید ، تو آمدی و قلبم را آرامش بخشیدی.وقتی سرشار از اضطرابی ناخواسته بودم، تو آمدی. دستانم را گرفتی و مرا از عمق ناکامی ها نجات دادی. وقتی لبانم عطش خواندن داشتند، نام تو را بر زبان آوردم و آن لحظه ، عطش معنا از دست داد.

تو از من دوری و من دلتنگ تو هستم. گویند میان قلبها فاصله ای نیست شاید به همین دلیل باشد که با یاد تو دلم می لرزد. بارها خواستم فراموشت کنم ولی نتوانستم.

آخر چطور تو را از یاد ببرم وقتی هر لحظه با منی ؟!

                                                                                                        با من باش

 

برگرفته از مجموعه "بعدازتوپروانه ها آمدند" نوشته نگین افشاری

+نوشته شده در ساعت2:31 بعد از ظهرتوسط نگین |